روزي پير معرفتي ، يکي از شاگردانش را ديد که
زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است . نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت
کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را
پذيرفته است . شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در
قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي
هميشه با عشقش خداحافظي کند .
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟" شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در
وجود من نبود ؟! استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است . تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل
آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است . اين ربطي به دخترک ندارد . هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او
مي فرستادي . بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست . مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش
نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت ، با رفتنش پيغام داد که لياقت
اين آتش ارزشمند را ندارد . چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه
گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي!!!
آنگاه
که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را
نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی
خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی
دوست نداره ... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه
: دیگه نمی خوامت
عذر می خوام از اینکه یه مدت به وب سر نزدم.عوضش الان 3تا پست گذاشتم.
وضعیت روحی خوبی ندارم.
یه مدت از عشقم خبر بی خبرم. دلم براش یه ذره شده. کاش زود برگرده....
امیدوارم ببخشید...
اینم از دست نوشته های خودم...
فقط نظر فراموش نشه...
روزهای دلتنگی....
روزها روزهای فراق و جدایی است روزهای دلتنگی و روزهای بی تو بودن...
بی تابی و دلتنگی بی رحمانه وجودم را در آغوش گرفته است دلم در هر
لحظه و هر ثانیه برایت تا اوج آسمان ها پر می کشد اما افسوس که تو را نمی یابد...
روزهاست که رفته ای بدون آنکه ردی از خود به جای بگذاری...
این دل دیوانه تماما تو را می خواهد و وجود نازنینت را بهانه می کند.
در این روزها تنها مرهم دل بی کسم مرور خاطراتمان شده است، آنچنان در خاطرات روزها
ولحظه های با تو بودن غرق شده ام که که روزها و ساعت ها برایم بی مفهوم و بی معنی
است...
عقربه های ساعت آنقدر آرام حرکت می کنند گویی خیال جلو رفتن ندارندو
لحظه ها آنقدر دیر می گذرند که از برایم هر ثانیه هزاران سال است...
نمی دانم چرا این لحظه ها سعی دارند روزهای دوریمان را بیشتر کنند آخر
مگر با آنها چه کرده ام که اینگونه آزارم می دهند...
همچون مرده متحرکی شده ام که روزها و شب ها را بی هدف و بیهوده می
گذراند.من این زندگی را بدون تو نمی خواهم، بی تو دنیای من پوچ و تهی است...
مانده ام در روزهای تنهایی، آب و هوای چشمانم کماکان ابری و بارانی
است...
کاش بودی تا سر بر شانه های مهربانت میگذاشتم و می گریستم...
کاش بودی تا بلورهای جاری بر گونه هایم را با دستان پرمهرت میزدودی و
با چشمان پر فروغت آرامش را در وجودم جاری می کردی و مرا سوار بر موج های خوشبختی
به اوج آسمان ها می بردی....
جدایی ات همچون شلاقی بر قلبم بوسه می زند مرا به جنون می رساند....
نمیدانم هم اکنون در کجای از
این کره خاکی نفس می کشی اما میدانم فرسنگ ها از من دوری اما فاصله ها هیچ گاه از
عشق من کم نخواهد کرد و همواره به انتظارت خواهم ماند....
نازنینم در آخراین را بدان که سهم هرکس و در هر کجای از این کره خاکی
باشی آرزویم همه و همه خوشبختی و خوشحالی توست و تا زمانی که جان در بدن دارم
عاشقانه دوستت خواهم داشت و همواره بهترین ها از معبودم برایت خواستارم...
سلام به همه دوستای خوبم که هیچ وقت منو تنها نمیذارن...
اول اینکه عذر میخوام از اینکه
اینقدر دیر آپ کردم ولی عوضش این مطلب که گذاشتم خیلی جالبه حتی اگه حوصله
ندارین الان بخونین ذخیره کنید و بعدا بخونید این و خیلی وقت پیش از یه
جایی پیدا کردم راه هاش هم نتیجه داده و البته نه برای من...
من حتی با استفاده از این ها هم نتونستم به عشقم برسم...
برای عاشق شدن باید به 2تا نکته دقت کنید که فکر میکنم همتون میدونید اینکه عاشق کسی بشید که:
1.ارزش عشق و بدونه.
2.کس دیگه ای تو قلبش نباشه.
متاسفانه من برای عاشق شدن به اینا توجه نکردم....
ولی به شما توصیه می کنم حتما بهشون توجه کنید و اگر نه داغون میشید...
راههاي محبوب واقع شدن و عاشق كردن ديگران:
زياد
معاشرتكنيد... سپس غير قابل دسترس گرديد هـر چهبيشتر با شخصي ارتباط داشته باشيد آن شخص بيشتر شما را دوست خواهد
داشت. اين راديويد ليدمن متخصص رفتار انسانها بيان
مي كند. در واقع حق بااوسـت. چندين
مطالعه ديگر نشان داده كـه درمـعـرض قـرار گـرفـتن مكرر با
هر محرك خاص ما را نسبت به آن محرك علاقه مند تر ميگرداند. (تنها زماني اين نظريه
صدق نمي كنـد كـه واكنش اوليه ما به آن محرك منفيباشد). بنابراين در ابتدايآشنايي از آنكه كناره گيـر، گريزان و غير قابل دسترسباشيد، پرهيز كنيد. در عوض به دنبـال بهانه هاي فراوان براي آنكه وقت
خود را با ويبگذرانيد باشيد......
...وقت وداع در واپسین لحظه های با تو بودن در آخرین نگاهت چنان غرق شدم که متوجه طعم شور و حضور اشک ها بر روی گونه هایم نشدم برق آخرین نگاهت آنچنان بر ذهنم حک شده بود که قدرت تکلم را از من گرفته بود... هر چه از کلمات یاری می طلبیدم بی توجه به من از کنارم گذر می کردند و مرا تنها می گذاشتند... دوست داشتم در آن لحظه اخر بهترین ها را نثارت کنم ولی افسوس که نه کلمات یاری ام می کردند و نه اشک ها مجالی برای صحبت می دادند همه چیز دست به دست هم داده بود تا سکوتی لذت بخش توام با وجود تو را برایم به ارمغان اورد...
امادر اعماق این سکوت بوی غم را استشمام می کردم، صدایی در درونم به من گوشزد می کرد که دیگر تو را و آن معبدچشمانت را نخواهم دید و دیگر نمی توانم دستان چون بلورت لمس کنم...
وجود من ان لحظه برای با تو بودن پر می کشید ولی افسوس که دیگر تقدیر رقم خورده بود، لحظه جدایی من و تو رقم خورده بود، هم چون لحظه وداع برگ از درخت و جدایی کودکی از مادرش...
ومن در آن لحظه اخر سرم را به شونه هات تکیه دادم و عقده از دل گشودم و تا می توانستم گریستم...
تو رفتی و این دل هنوز در حسرت لحظه های با تو بودن است وتا آخرین لحظه بودن در این روزگار نامردِ بی وفا به انتظارت خواهد ماند تا آخرین لحظه این را قول می دهم...
یه سلام دوباره به همه شما عزیزان بالاخره امروز روز موعود فرا رسید و ما از بند امتحانات رها شدیم و به میمنت آزادی از بند امتحانات از تحریمات وارد شده در دوران حبس نیز رهایی یافتیم برای باری دیگر توانستیم به دنیای کامپیوتر و اینترنت قدم بگذاریم...
حالا هم به مناسبت رهایی از امتحان و درس و مدرسه و اینکه دلم یه جورایی ازتعطیل شدنش گرفته براتون یه شعر عاشقانه غمگین قشنگ از سروده های خودم گذاشتم امیدوارم خوشتون بیا و نظر را هم فراموش نکنید...
سلام و درود به كسي كه تنها ساكن كلبه تنهاي عشقم است
كاش مي شد به قايق تنهايي ام بيايي تا با موج هاي وجودم تو را در عمق احساسم فرو برم تا بداني چگونه است احساسم به تو. حسي كه قادر به گفتن آن نيستم اي بهترينم...
كاش مي فهميدي روزها و شب هايم بي تو چه بي فروغ است و اي كاش بودي تا هيچ گاه از نبودنت نمي گريستم و اي كاش هميشه اشك هايم ازشوق وجود تو بر گونه هايم جاري مي شد.
كاش مي شد حرف هاي دلم را بيرون بريزم و تمام وجودم را در عمق چشمانت جاري كنم.
كاش مي دانستي زندگي بي تو برايم هيچ است و لحظه هاي بي تو بودن برايم سخت ترين لحظات است.
چه روزها كه در بي تو بودن نگريستم و مرگ خود را از معبود خود نخواستم. اما حتي مرگ هم برايم سخت است زيرا اكنون در آرزوي ديدار توام ولي با مرگ حتي همان آرزو را هم نمي توانم داشته باشم.
كاش در پي چشمانم در در دست ديگري نمي گذاشتي و مرا رها نمي كردي.
مثلا وقتی یکی را دوست داری اون برعکسه.یا وقتی به یکی توجه می کنی اون بهت بی توجهی می کنه و...
دلیل این چیه؟ خیلی وقته دنبال جواب همین یه سوالم ولی با اینکه خیلی کتاب خوندم ولی بازم نتونستم جوابشو پیدا کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم این و از شما عزیزان بپرسم.
غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت فداي برق ناز اون چشماي قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوري غصه نخور مسافر بازم مي اي به زودي ما رو بگو چه کرديم از وقتي تو نبودي غصه نخور مسافر غصه اثر نداره از دل تو مي دونم هيچ کس خبر نداره غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند بهار تو بر مي گردي چيزي نمونده بخند غصه نخور مسافر تولد دوباره غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره غصه نخور مسافر غصه کار گلا نيس سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس غصه نخور مسافر تو خود آسموني در آرزوي روزي که بياي و بموني
تو از جنس احساس یک بوته نسرین تو با چکه های شفق آشنایی تو سر فصل لبخند هر برگ یاسی یر پژوک سرخ صدایی تو رنگین کمانی ز چشمان موجی تو رمز رسیدن به اوج خدایی تو در شهر رویاییم کلبه دل تو یک قصه از .اژه ابتدایی تو از آه یک ابر مرطوب و تنها تو بارانی از سرزمین وفایی ترا مثل چشمان خود می شناسم اگر چه ز مژگان چشمم جدایی تو یک جرعه از ژاله چشم یک گل تو تعبیری از وسعت انتهایی تو گیسوی زرین یک بید مجنون تو با راز قلب صدف آشنایی تو امضایی از بال سرخ پرستو تو یک ترجمه از کتاب صفایی تو با قایقی از بلور گل بخ رسیدی به شهری پر از روشنایی تو با درد سرخ شکستن همآوا تو صندوقچه امنی از رازهایی تو از مهربانی کتابی نوشتی که آغاز آن بودن شعر رهایی تو در شهر ایینه ها می نشینی تو بر زخم سرخ شقایق دوایی تو تکثیر یک ایه از قامت سبزه هایی تو موسیقی کوچ یک قوی تنها تو شعری به رنگ سحر می سرایی تو تکراری از آرزوهای موجی تو شهدی به شیرینی یک دعایی تو در جهان یک شمع سوزان نهانی تو چون پنجره شاهدی بی صدایی تو آموزگار دبستان عشقی تو دفترچه خاطرات صبایی تو در سوز سرخ مناجات بلبل تو در کوچه آبی قصه هایی تو در سرزمین افق ناپدیدی تو بر زخم آلاله دل شفایی ترا در این دل غزل هم نددیم بگو در کدامین دل و در کجایی